تبليغاتX
آلوده مقدس

ای  کودک معصوم من از خواب برخیز و این آبی لاجوردی را ببین

 

تو چندی پیش از من پرسیدی رنگ بستر خدا چیست! برخیز تا به تو

 

بگویم...

 

به آسمان بنگر٬  آیا تا به حال چنین آبی زلالی دیده بودی؟ این است رنگ

 

بستر خدا که در آن به آسایش می رسد و دمی می آرامد.

 

ای کودک 7ساله ی  شیرینم  لحظه ای گوش فراده  تا صدای نفسهای خدا

 

را بشنوی ٬  آری او دارد نجوا می کند٬  او با ما نجوا می کند و ما چقدر

 

آسوده به نجوایش گوش می دهیم و همچون  کلامی که هرگز بر زبان

 

جاری نشده از یاد می بریم.

 

ببین کودکم  آن درخت چگونه با نجوای آهنگین خدا  می رقصد  ببین

 

که چگونه شاخه هایش را در دست خدا نهاده و رقصی موزون را

 

به نمایش می گذارد..........

 

آه ای مردم چگونه می توانید چشم بر بندید و این عظمت و زیبایی ها را

 

نبینید ٬  وای که چه بی فکرم ٬  آنها در دشت رویاهای  بی کران خود

 

خواب حوری را می بینند که آسوده در کنارشان آرمیده و نفسهای

 

رضایت را پس از هم آغوشی طولانی بر گونه های معشوقه اش

 

جاری می سازد و هر زمان هر دو مست در خلسه ای عمیق فرو می روند.

 

و من آری چه سر خوشم از هم آغوشی با نفس هایی الهی  نفس هایی

 

از جنس خدا و آغوشی به لطیفی شبنم و بوسه هایی به گرمای بوسه های

 

خورشید در صحرایی دور افتاده  بر بوته ای خار.

 

بنگر کودکم آری من نیز می نگرم در این آبی زلال تا شاید بتوانم گوشه ای

 

از آن بدن موزون را در چشم خیالم ببینم.........وای چه خیال خامی!!!!

 

 

او خود را در ملحفه ای لاجوردی پوشانده  ولی من باز هم می توانم

 

امواج مسحور کننده ی قامت زیبا و لطیفش را با چشمانم لمس کنم

 

چه سر مست شدم انگار سالهاست که از هم آغوشی با او سر مست 

 

می شوم.

 

نه نه  دیگر نخواهم نگریست  نمی خواهم هیچ کسی جز تو ای کودکم

 

همراه این هم آغوشی با خدایم باشد..............

 

چند دقیقه قبل تنی چند از خواب برخاستند و خلوت مرا با آن زیبا روی

 

بر هم زدند٬ دیگر نمی خواهم بنگرم  چشمهای نا محرم بیدارند.

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 19:46 |

روزگاری ساخته بودم پوشالی و خالی از عشق  و اما تو با عشق خود را در جام من

 

پنهان کردی٬  من نیز آن جام را برای نخوتی زودگذر نوشیدم  و باز هم در سروری

 

سرکش غرق گشتم و من باز هم در وجودت خودم را سرگردان یافتم .

 

آه که بس سنگین است بار این سکوت بی انتها.........................

 

آه که من خودم را در تو گم کرده ام  تو چرا کمکم نمی کنی ؟ چرا دستم را نمی گیری

 

خدایا  فرزندت از این تهی بودن ملول گشته .

 

خسته و آلوده ام ٬  آلوده ی آلوده

 

خدایا پیامت را برسان  مرا سرشار کن٬  شراب الهیت را برسان می خواهم روحم را

 

غسل تعمید دهم. مرا پر کن از آن می می خواهم در پریشانی  بگریم می خواهم

 

فریاد بکشم....

 

ای کبوتران خسته از پرواز

 

ای روندگان خسته از راه

 

شما هر آنچه را که من ندارم در خود دارید

 

و من در آرزوی لحظه ای پرواز

 

در آرزوی لحظه ای از خود بی خود شدن

 

و رفتن و رفتن و رفتن

 

برگهای خط خورده دفترم را در هوا می پراکنم

 

تا شاید چشمانم را از حس پرواز پر کنم ولی

 

ولی افسوس که حتی برگهای کاغذم  خسته اند

 

خسته از حرفهای تکراری٬ خسته از  قلقلک خودکارم بر روی بدن نازکشان

 

خدایا  من عشقت را گم کرده ام.

 

ای خدا تو را به خودت قسم می دهم٬ اینگونه از برابرم نگذر

 

 تو می دانی که بنده ای ملول از کرده های خویشم

 

 تو می دانی آری می دانی که تمام فریادهایم در گلو خفه شده اند

 

 لحظه ای سکوت٬ سکوت برای حس حبیبم٬  برای لمس محبوبم

  

عجب بوی دریا  را حس می کنم ٬ وای دلم پر میزنه برای یک لحظه دست کشیدن

  

بر روی کفهای موج٬  برا ی خنکای آب٬ حس می کنم حبیم را٬لمس می کنم محبوبم را!

 

به خود می آیم٬ وای صدای دریا در این غوغای مردم گم شده خلوتم بهم می خورد.

 

من هم در همین غوغا گم شدم٬ آری در همین غلغله. آیا تو دیدی حبیبم؟؟؟؟؟؟؟

 

من هم در این غوغا گم شدم و سرگردانم بگذریم سر گشتگی جزیی از روحم شده بگذر.

 

راستی می دانی چرا کبوتران از ما می گریزند؟

 

چرا وقتی بر روی گلهای اقاقیا دست می کشیم  خم می شوند و سر فرود می آورند؟

 

چون آنها از  پلیدی دستهای ما باخبرند و می دانند که چگونه با محبت آنها را زندانی  

 

دستهایمان می کنیم و آنها در سیاهی دستمان پژمرده می شوند و می میرند.

 

آه که از ظالم بودن سخت خسته ام  خسته ی خسته...........

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 16:2 |

شبی ست بس آرام و زیبا همچون شبهای دیگر ٬   پر از اسرار ناگفته...........................

 

ماه نور نقره ای خود را بر همگان ارزانی می کند   ولی انگار چشمی جز چشمان من میهمان

 

این سفره ی نورانی نیست و او خود را از چشمان به درون من جاری می سازد ٬  حس می کنم

 

خدا مرا می نگرد و با چشمانش به درونم نفوذ می کند................

 

همه خوابند و من باز هم تنهاترین تنهای این شب مسحور کننده هستم. جیرجیرکها  در خواب

 

باز هم نجوا می کنند و این نجوا تبدیل به نوایی یکنواخت می گردد و باز هم مرا در فکر

 

فرو می برد................   و درخت توت زخمی انگار تنهایی و آغوش خالی مرا دیده و

 

شاخه هایش را به سمت من می کشاند تا در آغوشم جای گیرد   اما من خسته ام

 

آری خسته ام و می خواهم حبیبم مرا در آغوش بگیرد٬  توان اینرا ندارم که دیگری را

 

در آغوش بگیرم...........خود سخت نیازمند اینم که در آغوش حبیبم  آرامش یابم.

 

دستی بر شاخه های درخت می کشم و آرام از کنارش می گذرم...........چقدر من

 

سنگدل شده ام!!!  آه درخت محزون شد ٬  دید چاره ای جز خواب ندارد پس آرام آرام

 

شاخه هایش را جمع  کرد انگار که آرام پلکهایش را بر هم می گذارد و به خواب می رود

 

بر می گردم و دوباره نظری به درخت زخمی می اندازم  خدای من چرا باز درخت بر آشفت؟

 

آری باز هم نسیم خواب سبک درختم را بر هم زد  اما باز هم درخت ٬ خود برای وصله های

 

تنش زمزمه می کند که باز به خواب برود....... چه زمزمه ای و چه طنین آهنگینی ٬ حتی

 

در من نیز لحظه ای شوق خواب را بر می انگیزد........... زمزمه خاموش شد و من باز هم

 

بیدارم و با چشمانم فضای تهی را می شکافم و با زیبا ترین محبوبم سخن می گویم..........

 

آه محبوبم آیا تا به حال کوههای استوار را در شب دیده ای؟  آنها که در روز بسیار قوی و

 

استوار به نظر می آیند در شب همچون مهی پراکنده اند  دیگر خبری از آن همه جلال و جبروت

 

نیست.محبوبم من کوهها را اینگونه بیشتر دوست دارم  چون حس می کنم که می توانند با هر چیزی

 

در آمیزند........حبیبم  چرا وقتی با تو سخن می گویم نمی توانم افکارم را متمرکز کنم و پریشان

 

می گویم و می گویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چقدر دلتنگم ای محبوبم ................و چقدر آغوش تو را می طلبم..........این نور خاکستری ماه

 

بیشتر دلتنگم می کند ٬   آری بس دلتنگم

 

محبوبم..................ای کاش خدا بودم ٬  بسیار هوس خدا شدن دارم...........................

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 23:46 |

ای کودک معصوم من

 

در چشمانت نور عشق الهی را می بینم و  می دانم به زندگی در ماوراء این دنیای خاکی

 

عشق می ورزی .

 

در چشمانت شوق به زندگی را می خوانم  ٬  عشق به زندگی در سراپای دشت وجودت

 

انسان را سرشار از شور و شوق می کند .

 

تو مانند اینان نیستی!

 

این خفتگان خاموش که خسته از کار روزانه چای تلخ را با ولع می نوشند و در رخوتی

 

ناپایدار فرو می روند  فقط و فقط  چای می نوشند........  اما تو نازنینم اسیر ظواهر نیستی

 

آری تو هم از نوشیدن چای تلخ لذت می بری اما نه مانند آنان........

 

تو نگاهی به ماوراء لیوان پر از چای٬ مزه ی تلخ٬ گرمای لذت بخش و بوی دل انگیزش

 

داری٬ تو در پس تمامی اینها دستان باغبان را می بینی ودر پس دستان باغبان عشق

 

به زمین و برگهای سبز و براق چای را حس می کنی و در پس عشق باغبان  خدا را

 

می بینی.............  آری تو خدا را حس می کنی  ٬   خدا را می بویی٬ می نوشی

 

تو ای زیباترین و معصوم ترین کودک عالم

 

ای خسته ترین و شکسته ترین

 

ای عاشق ترین ٬  چرا خدا را در پشت پلک هایت پنهان ساخته ای ؟ چرا می ترسی 

 

بی پرده نگاهی به اطراف بیاندازی؟

 

بدان زمانی که تو با نگاهی زلال و خدایی می نگری دوباره درختان از گرمای نگاهت زنده

 

می شوند  ٬   زمانی که اشک شوق در چشمانت حلقه می زند همچون باران بهاری بر

 

علفزارها و دشتها و سبزه زارها و درختان باران رحمت می باری و دوباره آری

 

دوباره آنها جشن باروری را به پایکوبی می پردازند.......

 

من دیده ام   درختان بهار نارنج چگونه شکوفه هایشان که بوی دستان خدا را می دهد

 

 بر رویت نثار می کنند و دیده ام که علفزار با آن عظمت و زیبایی مسحور کننده اش

 

 در مقابل تو سر خم می کند و غبار را از تو می زداید و در اطرافت به پایکوبی

 

 مشغول می شود ............. و آری دیده ام پرندگان عاشق را که در مقابلت  

 

 چگونه جست و خیز می کنند......انگار کاری جز طواف تو ندارند.........

آه که زبانم لال می شود از تصویر این همه زیبایی و عشق...........

 

...............آه که چه حس غریبیست  جشن حضور خدا در چشمانت

۸۱/۵/۲۳

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 4:49 |

  

خدایا باز هم امشب آمدم تا برگهای دفترم را سیاه کنم.........

 

تنها یاربم دیر گاهی است که دهان روحم نیز مزه ی عشق را فراموش کرده!

 

نازنینم چرا اینگونه می نگری؟ انگار مرا نمی بینی به دور دستها خیره شده ای

 

آه خدای من چه می بینم ؟ چشمانت!!!!!!!!چشمانت چرا به این حالتند؟

 

من چه می بینم؟ این خطوط غم که بر چهره ات نقش بسته چیست؟

 

چرا آن چشمان زیبا که مرا با آنها فریفتی به تیرگی  گراییده؟ به من جواب بده

 

بگو بگو  چرا چشمانت قرمزند؟ چرا تار شده آن چشمانی که از برق دل انگیزش مسحور می گشتم؟

 

کجاست آن چشمان مخمور تو ؟؟ 

 

کجاست آن لبخند جانبخش تو؟؟

 

با تو هستم آری تو  چرا اینگونه شده ای؟ چرا افسرده و خموده ای؟

 

چرا جواب نمی دهی؟ چرا سر باز می زنی از جواب؟

 

در چشمانم بنگر چرا نگاهت را از من می دزدی؟ خوب می دانی که از نگاهت درون زلالت را خواهم دید

 

پس مرا بنگر تا جوابم را بیابم.......

 

وای وای برمن

 

من با تو چه کرده ام و چگونه روزگارانت را غبار آلود کرده ام٬  وای بر من

 

خداوندا٬   ای عزیزترینم٬   ای پاکیزه ترین ٬  ای عظیم ترین

 

بگذار بر خاک بیافتم٬  بگذار زاری کنم  بگذار با اشکهایم این غبارها را از رویت بشویم  بگذار آن چشمانرا  

 

با  اشکهایم غبار روبی کنم بگذار برق مسحور کننده اش را باز گردانم٬ ای بخشنده ترین٬ بگذار لیاقت آنرا

 

بیابم تا بر پایت بوسه زنم و رویت را نوازش کنم٬  بگذار خطوط غم را از ان صورت معصوم بزدایم و اثرات

 

شادی را بر آن طرح بزنم  وای که خود می دانم لیاقت  این بخشش را ندارم  ولی تو ای زیباترین  معشوق

 

مرا ببخش  تا در مقابلت زانو بزنم و در چشمانت نگاه کنم و دستانت را بر روی گونه های یخ زده ام

 

بگذارم  تا جانی در وجودم ریشه دواند.  

 

بگذار  برق نگاهت در سرزمین وجودم خورشید شود و٬   ای طاهر  ٬  ای مقدس     بگذار با جوی اشکهایت

 

روحم راه سفر در پیش گیرد.   ای زندگی بخش بگذار این وجود تهی همچون دشتی بهشتی شود  دشتی که

 

خورشیدش تلالوی برق چشمانت باشد و جویش از اشکهای زلال و پاکت سر چشمه گیرد.

 

ای معشوقه ی من

 

دیگر نخواهم گذاشت اینگونه مغموم در کناری پژمرده شوی.

 

نازنینم می خواهی خا طرات عشقبازی های گذشته مان را آهسته در گوشت زمزمه کنم؟

 

راستی چرا دیگر عشقبازی نمی کنیم؟! بگذار بدنت را دوباره لمس کنم تا از بوی دلنشینت سیراب شوم.

 

چرا خودت را از من دور می کنی؟ من می خواهم از گرمایت تمام جوانه های سبز و نقره ای وجودم

 

سر برآورند ووجودم چون علفزاری سبز با نسیم نفسهایت به موج در آید.

 

بیا در کنار من و آسوده خود را در آغوشم رها کن .........ای زیبا ترین محبوب٬    چرا لرزان و بی تابی؟

 

چرا اینگونه نحیف شده ای؟

 

آری آری  من بودم که تو را آزرده ام ٬   من بر روزگار تو چه آورده ام؟

 

ببخش معصوم و طاهر من٬  ای عظیم و با شکوه  دیگر تو را نخواهم آزرد .   بر من رحمت آر و حلاوت

 

عشقت را بر من بچشان....................

 

این کلمات پیش تو لا لند دیگر توان گفتن ندارم فقط وای برمن  که با تو چه کرده ام  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 4:43 |

خدایا امشب باز هم آمدم.......

خدایا......

 

بگذار بنویسم٬  می خواهم قفل وجودم را بشکنم٬ چندیست که این قفل زنگ زده و باز کردنش دشوار

 

ولی تو مرا یاری بده تا توان شکستن این قفل را بیابم٬ خدایا تو بیا و دوباره این جوی خشکیده ی

 

روحم را تر کن٬ تو که دیگر می دانی روزگارانی جوی آبی از این نزدیکی می گذشته و دیر گاهی

 

است که این جوی٬  خشکیده و بستر آن از آتش گناهانم سوخته وسا یه ی مرگ بر آن افتاده

 

و حال خدایا باز به درگاهت پناه آورده ام و دوباره از تو طلب می کنم . فقط تو هستی که می دانی چگونه

 

رو به زوالم و خود نیز به تماشا ایستاده ام .................

 

آه خدایا٬   تو چرا دستت  گرما وآرامش گذشته را ندارد؟؟؟ چرا دستانت سرد و عرق کرده است؟؟؟

 

وای بر من که از تو این سوال را پرسیدم ٬  سوالی که جوابش را خودم می دانم !!!!

 

آه خدایا من با تو چه کرده ام؟ چگونه تو را در گوشه ای رها ساختم و چگونه توانستم تو را از درونم

 

بیرون کنم و با بی تفا وتی ام بر تو سخت بگیرم و چگونه گذاشتم غبار گناهان بر روی تو بنشیند؟؟؟؟؟

 

آه خدایا من چه می گویم !؟  من نا چیز تر از آنم که تو را اینگونه خطاب کنم ولی چه کنم  به قدری

 

خوار گشته ام که از خواری خودم را بزرگ می پندارم  !!!

 

خدایا توان ندارم دستانت را در دستانم جای دهم  چقدر سرد است این دستان مقدس

 

خدایا بگو٬  بگو که من با تو چه کرده ام٬  من توان گفتن ندارم٬ تو  بگو ای مهربان٬  آری تو بگو

 

 قلبم پر از تلاطم شده ٬  هر لحظه امکان  دارد سینه ام را بشکافد و جوی پر خروش خونم را در

 

دستانت جاری کند ........... خدااااای من   بکش دستانت را!!؟   نمی خواهم دستانت با خون تیره ی

 

من آلوده شود٬  آه آلودگی نیز در برابر خون بی ارزش من کم می آورد.  آلوده نیز برای خود معنایی

 

دارد  اما دیگر این وجود تهی را چه چیز می تواند معنی بخشد؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه چیز تو بگو ای آتش زبانه نکشیده....

 

خدایا تو گناهکاری!  آری تو گناه کاری٬    تو چگونه توانستی  از کنار این شعله ی نحیف که جز سو سوی

 

ضعیفی چیزی برایش نمانده بود بگذری  و با آهی که از سر تاسف کشیدی خا موشش کنی؟ 

 

آیا تو توان نداشتی که شعله ام را بیافروزی ؟! می دانم که می توانستی اما نخواستی ...

 

تو چگونه توانستی مرا رها کنی؟؟؟؟؟؟؟  وای من چه می گویم ؟! امشب چرا اینگونه یاوه گویی می کنم؟

 

چرا تا این اندازه پر از شکوه هستم ؟!...............

 

 نمی دانم از که شکوه دارم! از تو٬ از خودم٬ از عالم٬ از ستاره هایی که در این آسمان تیره ی شبانگاهی

 

 همچون فانوس هایی خاک گرفته بی نورند؟ یا حتی از کبوترانی که دیگر صدایشان را در سحرهای

 

خاکستری پنجره ام نمی شنوم؟؟؟

 

 نمی دانم شاید اصلا قصد گلایه ندارم و فقط دیوانه ای هستم که دهان می گشاید و کلمات را بی منظور

 

در فضا می پراکند؟؟شاید نمی دانم؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 2:17 |

  حبیبم....

می خواهم چشمانم را ببندم اما انگار دو گلوله ی آتش درون چشمانم جا خوش کرده است   

سرم را در گریبان فرو می برم ...به سختی نفس می کشم ...

فکرهای غریبی در مغزم می جنبد و من بی تفاوت می گذارم با هم پیکار کنند اما غافل از اینم

که اولین و آخرین قربانی آنها خود بی خودم هستم ...همه چیز برایم رنگ و رو رفته شده

انگاری رنگها هم خسته اند...همه چیز در غبار اندوه من حل شده ... گردباد عظیمی همه چیز

را با خود می چرخاند و از من دور می کند...

ولی من اینجا در آتشی سخت گرفتارم پای رفتنم نیست...خاکستر شده اند       حتی فریاد نمی زنم

اشک هم نمی ریزم   آتش درونم را می بینم اما باز هم حرکتی نمی کنم ...

چیزی نمانده که خاکستری نرم شوم    حتی خاکسترم نیز از حرم آتش به هوا بر نمی خیزد تا

 برود.... به کجا؟؟؟ نمی دانم فقط برود....

دیدی حبیبم !؟دیدی کودک شیرینم!

حتی خاکسترهای جانم نیز به این زمین خاکی زنجیر شده...حبیبم روحم کجاست؟؟؟ من چه زمان

روحم را گم کردم که به خاطر نمی آورم!؟ روحم را به کدام غریبه بخشیدم؟؟؟

تصاویر محوی از برابرم می گذرد...هی تو...تو که روحم را درون آن پیچکها اسیر کردی

دیگر زمان آن رسیده که آزادش کنی    دیگر جسمی نمانده که از دید نا محرمان پنهانش داری.

ای مردم ...ای آشفتگان خفته بیایید و پیچکها را باز کنید التماس می کنم روحم را آزاد بگذارید.

من زمانی طولانی اسیر دست های مهربان و نا مهربان شما بوده ام    فقط  و فقط روحم را

برای خودم بگذارید....می خواهم آنرا ارزانی حبیبم کنم.

ای نا محرمان چرا نمی توانید جدایشان کنید!؟؟؟ وای برشما و وای بر من.....

وای بر شما که چقدر دیر به دادم رسیدید!!! پیچکها در روحم ریشه دوانده اند   آنها نیز نتوانستند