تبليغاتX
آلوده مقدس

  حبیبم....

می خواهم چشمانم را ببندم اما انگار دو گلوله ی آتش درون چشمانم جا خوش کرده است   

سرم را در گریبان فرو می برم ...به سختی نفس می کشم ...

فکرهای غریبی در مغزم می جنبد و من بی تفاوت می گذارم با هم پیکار کنند اما غافل از اینم

که اولین و آخرین قربانی آنها خود بی خودم هستم ...همه چیز برایم رنگ و رو رفته شده

انگاری رنگها هم خسته اند...همه چیز در غبار اندوه من حل شده ... گردباد عظیمی همه چیز

را با خود می چرخاند و از من دور می کند...

ولی من اینجا در آتشی سخت گرفتارم پای رفتنم نیست...خاکستر شده اند       حتی فریاد نمی زنم

اشک هم نمی ریزم   آتش درونم را می بینم اما باز هم حرکتی نمی کنم ...

چیزی نمانده که خاکستری نرم شوم    حتی خاکسترم نیز از حرم آتش به هوا بر نمی خیزد تا

 برود.... به کجا؟؟؟ نمی دانم فقط برود....

دیدی حبیبم !؟دیدی کودک شیرینم!

حتی خاکسترهای جانم نیز به این زمین خاکی زنجیر شده...حبیبم روحم کجاست؟؟؟ من چه زمان

روحم را گم کردم که به خاطر نمی آورم!؟ روحم را به کدام غریبه بخشیدم؟؟؟

تصاویر محوی از برابرم می گذرد...هی تو...تو که روحم را درون آن پیچکها اسیر کردی

دیگر زمان آن رسیده که آزادش کنی    دیگر جسمی نمانده که از دید نا محرمان پنهانش داری.

ای مردم ...ای آشفتگان خفته بیایید و پیچکها را باز کنید التماس می کنم روحم را آزاد بگذارید.

من زمانی طولانی اسیر دست های مهربان و نا مهربان شما بوده ام    فقط  و فقط روحم را

برای خودم بگذارید....می خواهم آنرا ارزانی حبیبم کنم.

ای نا محرمان چرا نمی توانید جدایشان کنید!؟؟؟ وای برشما و وای بر من.....

وای بر شما که چقدر دیر به دادم رسیدید!!! پیچکها در روحم ریشه دوانده اند   آنها نیز نتوانستند

در مقابل عشق پاک من مقاومت کنند   یا شاید من اینطور فکر می کنم! شاید در روحم ریشه داده اند

تا هر زمان مانند سوزنی روحم را خراش دهند............

نمی دانم ...نمی دانم

من رسم این دوران را نفهمیدم ! ای کسانی که فهمیدید در این آخرین دقایق بیایید و در گوش جان سوخته ام

زمزمه کنید... نه ...نه ... بلند فریاد نکشید نگذارید دیگران بفهمند شاید توان شنیدن نداشته باشند آنان را

آزار ندهید.

در گوش من سوخته بی من...بگویید تا در این زمان راحت جان بسپارم ...گرچه      دیگر فایده ای هم ندارد

از ما که گذشت شما خودتان را در یابید ...مرا فراموش کنید  نگذارید یاد این سوخته تن ...این گم کرده روح خاطر نازنینتان را آشفته کند ...آری خاکسترم را با پیچکها بپوشانید٬ گرچه آنها هم با من تلف شدند اما من و پیچکها دیر زما نیست که در هم حل شده ایم.... حال چشما نتان را ببندید.....خیلی زود از یاد می روم 

خیلی زود......

ای نازنینان من بسیار غریب مردم   شما خود را در یابید.       

 

 

 

۸۶/۶/۱۴

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 1:7 |