تبليغاتX
آلوده مقدس

ای کودک معصوم من

 

در چشمانت نور عشق الهی را می بینم و  می دانم به زندگی در ماوراء این دنیای خاکی

 

عشق می ورزی .

 

در چشمانت شوق به زندگی را می خوانم  ٬  عشق به زندگی در سراپای دشت وجودت

 

انسان را سرشار از شور و شوق می کند .

 

تو مانند اینان نیستی!

 

این خفتگان خاموش که خسته از کار روزانه چای تلخ را با ولع می نوشند و در رخوتی

 

ناپایدار فرو می روند  فقط و فقط  چای می نوشند........  اما تو نازنینم اسیر ظواهر نیستی

 

آری تو هم از نوشیدن چای تلخ لذت می بری اما نه مانند آنان........

 

تو نگاهی به ماوراء لیوان پر از چای٬ مزه ی تلخ٬ گرمای لذت بخش و بوی دل انگیزش

 

داری٬ تو در پس تمامی اینها دستان باغبان را می بینی ودر پس دستان باغبان عشق

 

به زمین و برگهای سبز و براق چای را حس می کنی و در پس عشق باغبان  خدا را

 

می بینی.............  آری تو خدا را حس می کنی  ٬   خدا را می بویی٬ می نوشی

 

تو ای زیباترین و معصوم ترین کودک عالم

 

ای خسته ترین و شکسته ترین

 

ای عاشق ترین ٬  چرا خدا را در پشت پلک هایت پنهان ساخته ای ؟ چرا می ترسی 

 

بی پرده نگاهی به اطراف بیاندازی؟

 

بدان زمانی که تو با نگاهی زلال و خدایی می نگری دوباره درختان از گرمای نگاهت زنده

 

می شوند  ٬   زمانی که اشک شوق در چشمانت حلقه می زند همچون باران بهاری بر

 

علفزارها و دشتها و سبزه زارها و درختان باران رحمت می باری و دوباره آری

 

دوباره آنها جشن باروری را به پایکوبی می پردازند.......

 

من دیده ام   درختان بهار نارنج چگونه شکوفه هایشان که بوی دستان خدا را می دهد

 

 بر رویت نثار می کنند و دیده ام که علفزار با آن عظمت و زیبایی مسحور کننده اش

 

 در مقابل تو سر خم می کند و غبار را از تو می زداید و در اطرافت به پایکوبی

 

 مشغول می شود ............. و آری دیده ام پرندگان عاشق را که در مقابلت  

 

 چگونه جست و خیز می کنند......انگار کاری جز طواف تو ندارند.........

آه که زبانم لال می شود از تصویر این همه زیبایی و عشق...........

 

...............آه که چه حس غریبیست  جشن حضور خدا در چشمانت

۸۱/۵/۲۳

 

+ نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 4:49 |

  

خدایا باز هم امشب آمدم تا برگهای دفترم را سیاه کنم.........

 

تنها یاربم دیر گاهی است که دهان روحم نیز مزه ی عشق را فراموش کرده!

 

نازنینم چرا اینگونه می نگری؟ انگار مرا نمی بینی به دور دستها خیره شده ای

 

آه خدای من چه می بینم ؟ چشمانت!!!!!!!!چشمانت چرا به این حالتند؟

 

من چه می بینم؟ این خطوط غم که بر چهره ات نقش بسته چیست؟

 

چرا آن چشمان زیبا که مرا با آنها فریفتی به تیرگی  گراییده؟ به من جواب بده

 

بگو بگو  چرا چشمانت قرمزند؟ چرا تار شده آن چشمانی که از برق دل انگیزش مسحور می گشتم؟

 

کجاست آن چشمان مخمور تو ؟؟ 

 

کجاست آن لبخند جانبخش تو؟؟

 

با تو هستم آری تو  چرا اینگونه شده ای؟ چرا افسرده و خموده ای؟

 

چرا جواب نمی دهی؟ چرا سر باز می زنی از جواب؟

 

در چشمانم بنگر چرا نگاهت را از من می دزدی؟ خوب می دانی که از نگاهت درون زلالت را خواهم دید

 

پس مرا بنگر تا جوابم را بیابم.......

 

وای وای برمن

 

من با تو چه کرده ام و چگونه روزگارانت را غبار آلود کرده ام٬  وای بر من

 

خداوندا٬   ای عزیزترینم٬   ای پاکیزه ترین ٬  ای عظیم ترین

 

بگذار بر خاک بیافتم٬  بگذار زاری کنم  بگذار با اشکهایم این غبارها را از رویت بشویم  بگذار آن چشمانرا  

 

با  اشکهایم غبار روبی کنم بگذار برق مسحور کننده اش را باز گردانم٬ ای بخشنده ترین٬ بگذار لیاقت آنرا

 

بیابم تا بر پایت بوسه زنم و رویت را نوازش کنم٬  بگذار خطوط غم را از ان صورت معصوم بزدایم و اثرات

 

شادی را بر آن طرح بزنم  وای که خود می دانم لیاقت  این بخشش را ندارم  ولی تو ای زیباترین  معشوق

 

مرا ببخش  تا در مقابلت زانو بزنم و در چشمانت نگاه کنم و دستانت را بر روی گونه های یخ زده ام

 

بگذارم  تا جانی در وجودم ریشه دواند.  

 

بگذار  برق نگاهت در سرزمین وجودم خورشید شود و٬   ای طاهر  ٬  ای مقدس     بگذار با جوی اشکهایت

 

روحم راه سفر در پیش گیرد.   ای زندگی بخش بگذار این وجود تهی همچون دشتی بهشتی شود  دشتی که

 

خورشیدش تلالوی برق چشمانت باشد و جویش از اشکهای زلال و پاکت سر چشمه گیرد.

 

ای معشوقه ی من

 

دیگر نخواهم گذاشت اینگونه مغموم در کناری پژمرده شوی.

 

نازنینم می خواهی خا طرات عشقبازی های گذشته مان را آهسته در گوشت زمزمه کنم؟

 

راستی چرا دیگر عشقبازی نمی کنیم؟! بگذار بدنت را دوباره لمس کنم تا از بوی دلنشینت سیراب شوم.

 

چرا خودت را از من دور می کنی؟ من می خواهم از گرمایت تمام جوانه های سبز و نقره ای وجودم

 

سر برآورند ووجودم چون علفزاری سبز با نسیم نفسهایت به موج در آید.

 

بیا در کنار من و آسوده خود را در آغوشم رها کن .........ای زیبا ترین محبوب٬    چرا لرزان و بی تابی؟

 

چرا اینگونه نحیف شده ای؟

 

آری آری  من بودم که تو را آزرده ام ٬   من بر روزگار تو چه آورده ام؟

 

ببخش معصوم و طاهر من٬  ای عظیم و با شکوه  دیگر تو را نخواهم آزرد .   بر من رحمت آر و حلاوت

 

عشقت را بر من بچشان....................

 

این کلمات پیش تو لا لند دیگر توان گفتن ندارم فقط وای برمن  که با تو چه کرده ام  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 4:43 |

خدایا امشب باز هم آمدم.......

خدایا......

 

بگذار بنویسم٬  می خواهم قفل وجودم را بشکنم٬ چندیست که این قفل زنگ زده و باز کردنش دشوار

 

ولی تو مرا یاری بده تا توان شکستن این قفل را بیابم٬ خدایا تو بیا و دوباره این جوی خشکیده ی

 

روحم را تر کن٬ تو که دیگر می دانی روزگارانی جوی آبی از این نزدیکی می گذشته و دیر گاهی

 

است که این جوی٬  خشکیده و بستر آن از آتش گناهانم سوخته وسا یه ی مرگ بر آن افتاده

 

و حال خدایا باز به درگاهت پناه آورده ام و دوباره از تو طلب می کنم . فقط تو هستی که می دانی چگونه

 

رو به زوالم و خود نیز به تماشا ایستاده ام .................

 

آه خدایا٬   تو چرا دستت  گرما وآرامش گذشته را ندارد؟؟؟ چرا دستانت سرد و عرق کرده است؟؟؟

 

وای بر من که از تو این سوال را پرسیدم ٬  سوالی که جوابش را خودم می دانم !!!!

 

آه خدایا من با تو چه کرده ام؟ چگونه تو را در گوشه ای رها ساختم و چگونه توانستم تو را از درونم

 

بیرون کنم و با بی تفا وتی ام بر تو سخت بگیرم و چگونه گذاشتم غبار گناهان بر روی تو بنشیند؟؟؟؟؟

 

آه خدایا من چه می گویم !؟  من نا چیز تر از آنم که تو را اینگونه خطاب کنم ولی چه کنم  به قدری

 

خوار گشته ام که از خواری خودم را بزرگ می پندارم  !!!

 

خدایا توان ندارم دستانت را در دستانم جای دهم  چقدر سرد است این دستان مقدس

 

خدایا بگو٬  بگو که من با تو چه کرده ام٬  من توان گفتن ندارم٬ تو  بگو ای مهربان٬  آری تو بگو

 

 قلبم پر از تلاطم شده ٬  هر لحظه امکان  دارد سینه ام را بشکافد و جوی پر خروش خونم را در

 

دستانت جاری کند ........... خدااااای من   بکش دستانت را!!؟   نمی خواهم دستانت با خون تیره ی

 

من آلوده شود٬  آه آلودگی نیز در برابر خون بی ارزش من کم می آورد.  آلوده نیز برای خود معنایی

 

دارد  اما دیگر این وجود تهی را چه چیز می تواند معنی بخشد؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چه چیز تو بگو ای آتش زبانه نکشیده....

 

خدایا تو گناهکاری!  آری تو گناه کاری٬    تو چگونه توانستی  از کنار این شعله ی نحیف که جز سو سوی

 

ضعیفی چیزی برایش نمانده بود بگذری  و با آهی که از سر تاسف کشیدی خا موشش کنی؟ 

 

آیا تو توان نداشتی که شعله ام را بیافروزی ؟! می دانم که می توانستی اما نخواستی ...

 

تو چگونه توانستی مرا رها کنی؟؟؟؟؟؟؟  وای من چه می گویم ؟! امشب چرا اینگونه یاوه گویی می کنم؟

 

چرا تا این اندازه پر از شکوه هستم ؟!...............

 

 نمی دانم از که شکوه دارم! از تو٬ از خودم٬ از عالم٬ از ستاره هایی که در این آسمان تیره ی شبانگاهی

 

 همچون فانوس هایی خاک گرفته بی نورند؟ یا حتی از کبوترانی که دیگر صدایشان را در سحرهای

 

خاکستری پنجره ام نمی شنوم؟؟؟

 

 نمی دانم شاید اصلا قصد گلایه ندارم و فقط دیوانه ای هستم که دهان می گشاید و کلمات را بی منظور

 

در فضا می پراکند؟؟شاید نمی دانم؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 2:17 |