ای کودک معصوم من
در چشمانت نور عشق الهی را می بینم و می دانم به زندگی در ماوراء این دنیای خاکی
عشق می ورزی .
در چشمانت شوق به زندگی را می خوانم ٬ عشق به زندگی در سراپای دشت وجودت
انسان را سرشار از شور و شوق می کند .
تو مانند اینان نیستی!
این خفتگان خاموش که خسته از کار روزانه چای تلخ را با ولع می نوشند و در رخوتی
ناپایدار فرو می روند فقط و فقط چای می نوشند........ اما تو نازنینم اسیر ظواهر نیستی
آری تو هم از نوشیدن چای تلخ لذت می بری اما نه مانند آنان........
تو نگاهی به ماوراء لیوان پر از چای٬ مزه ی تلخ٬ گرمای لذت بخش و بوی دل انگیزش
داری٬ تو در پس تمامی اینها دستان باغبان را می بینی ودر پس دستان باغبان عشق
به زمین و برگهای سبز و براق چای را حس می کنی و در پس عشق باغبان خدا را
می بینی............. آری تو خدا را حس می کنی ٬ خدا را می بویی٬ می نوشی
تو ای زیباترین و معصوم ترین کودک عالم
ای خسته ترین و شکسته ترین
ای عاشق ترین ٬ چرا خدا را در پشت پلک هایت پنهان ساخته ای ؟ چرا می ترسی
بی پرده نگاهی به اطراف بیاندازی؟
بدان زمانی که تو با نگاهی زلال و خدایی می نگری دوباره درختان از گرمای نگاهت زنده
می شوند ٬ زمانی که اشک شوق در چشمانت حلقه می زند همچون باران بهاری بر
علفزارها و دشتها و سبزه زارها و درختان باران رحمت می باری و دوباره آری
دوباره آنها جشن باروری را به پایکوبی می پردازند.......
من دیده ام درختان بهار نارنج چگونه شکوفه هایشان که بوی دستان خدا را می دهد
آه که زبانم لال می شود از تصویر این همه زیبایی و عشق...........
۸۱/۵/۲۳
