روزگاری ساخته بودم پوشالی و خالی از عشق و اما تو با عشق خود را در جام من
پنهان کردی٬ من نیز آن جام را برای نخوتی زودگذر نوشیدم و باز هم در سروری
سرکش غرق گشتم و من باز هم در وجودت خودم را سرگردان یافتم .
آه که بس سنگین است بار این سکوت بی انتها.........................
آه که من خودم را در تو گم کرده ام تو چرا کمکم نمی کنی ؟ چرا دستم را نمی گیری
خدایا فرزندت از این تهی بودن ملول گشته .
خسته و آلوده ام ٬ آلوده ی آلوده
خدایا پیامت را برسان مرا سرشار کن٬ شراب الهیت را برسان می خواهم روحم را
غسل تعمید دهم. مرا پر کن از آن می می خواهم در پریشانی بگریم می خواهم
فریاد بکشم....
ای کبوتران خسته از پرواز
ای روندگان خسته از راه
شما هر آنچه را که من ندارم در خود دارید
و من در آرزوی لحظه ای پرواز
در آرزوی لحظه ای از خود بی خود شدن
و رفتن و رفتن و رفتن
برگهای خط خورده دفترم را در هوا می پراکنم
تا شاید چشمانم را از حس پرواز پر کنم ولی
ولی افسوس که حتی برگهای کاغذم خسته اند
خسته از حرفهای تکراری٬ خسته از قلقلک خودکارم بر روی بدن نازکشان
خدایا من عشقت را گم کرده ام.
ای خدا تو را به خودت قسم می دهم٬ اینگونه از برابرم نگذر
عجب بوی دریا را حس می کنم ٬ وای دلم پر میزنه برای یک لحظه دست کشیدن
بر روی کفهای موج٬ برا ی خنکای آب٬ حس می کنم حبیم را٬لمس می کنم محبوبم را!
به خود می آیم٬ وای صدای دریا در این غوغای مردم گم شده خلوتم بهم می خورد.
من هم در همین غوغا گم شدم٬ آری در همین غلغله. آیا تو دیدی حبیبم؟؟؟؟؟؟؟
من هم در این غوغا گم شدم و سرگردانم بگذریم سر گشتگی جزیی از روحم شده بگذر.
راستی می دانی چرا کبوتران از ما می گریزند؟
چرا وقتی بر روی گلهای اقاقیا دست می کشیم خم می شوند و سر فرود می آورند؟
چون آنها از پلیدی دستهای ما باخبرند و می دانند که چگونه با محبت آنها را زندانی
دستهایمان می کنیم و آنها در سیاهی دستمان پژمرده می شوند و می میرند.
آه که از ظالم بودن سخت خسته ام خسته ی خسته...........
