خدایا امشب باز هم آمدم.......
خدایا......
بگذار بنویسم٬ می خواهم قفل وجودم را بشکنم٬ چندیست که این قفل زنگ زده و باز کردنش دشوار
ولی تو مرا یاری بده تا توان شکستن این قفل را بیابم٬ خدایا تو بیا و دوباره این جوی خشکیده ی
روحم را تر کن٬ تو که دیگر می دانی روزگارانی جوی آبی از این نزدیکی می گذشته و دیر گاهی
است که این جوی٬ خشکیده و بستر آن از آتش گناهانم سوخته وسا یه ی مرگ بر آن افتاده
و حال خدایا باز به درگاهت پناه آورده ام و دوباره از تو طلب می کنم . فقط تو هستی که می دانی چگونه
رو به زوالم و خود نیز به تماشا ایستاده ام .................
آه خدایا٬ تو چرا دستت گرما وآرامش گذشته را ندارد؟؟؟ چرا دستانت سرد و عرق کرده است؟؟؟
وای بر من که از تو این سوال را پرسیدم ٬ سوالی که جوابش را خودم می دانم !!!!
آه خدایا من با تو چه کرده ام؟ چگونه تو را در گوشه ای رها ساختم و چگونه توانستم تو را از درونم
بیرون کنم و با بی تفا وتی ام بر تو سخت بگیرم و چگونه گذاشتم غبار گناهان بر روی تو بنشیند؟؟؟؟؟
آه خدایا من چه می گویم !؟ من نا چیز تر از آنم که تو را اینگونه خطاب کنم ولی چه کنم به قدری
خوار گشته ام که از خواری خودم را بزرگ می پندارم !!!
خدایا توان ندارم دستانت را در دستانم جای دهم چقدر سرد است این دستان مقدس
خدایا بگو٬ بگو که من با تو چه کرده ام٬ من توان گفتن ندارم٬ تو بگو ای مهربان٬ آری تو بگو
قلبم پر از تلاطم شده ٬ هر لحظه امکان دارد سینه ام را بشکافد و جوی پر خروش خونم را در
دستانت جاری کند ........... خدااااای من بکش دستانت را!!؟ نمی خواهم دستانت با خون تیره ی
من آلوده شود٬ آه آلودگی نیز در برابر خون بی ارزش من کم می آورد. آلوده نیز برای خود معنایی
دارد اما دیگر این وجود تهی را چه چیز می تواند معنی بخشد؟؟؟؟؟؟؟؟
چه چیز تو بگو ای آتش زبانه نکشیده....
خدایا تو گناهکاری! آری تو گناه کاری٬ تو چگونه توانستی از کنار این شعله ی نحیف که جز سو سوی
ضعیفی چیزی برایش نمانده بود بگذری و با آهی که از سر تاسف کشیدی خا موشش کنی؟
آیا تو توان نداشتی که شعله ام را بیافروزی ؟! می دانم که می توانستی اما نخواستی ...
تو چگونه توانستی مرا رها کنی؟؟؟؟؟؟؟ وای من چه می گویم ؟! امشب چرا اینگونه یاوه گویی می کنم؟
چرا تا این اندازه پر از شکوه هستم ؟!...............
