تبليغاتX
آلوده مقدس - دیوانگی و پریشانی و دیگر هیچ........

شبی ست بس آرام و زیبا همچون شبهای دیگر ٬   پر از اسرار ناگفته...........................

 

ماه نور نقره ای خود را بر همگان ارزانی می کند   ولی انگار چشمی جز چشمان من میهمان

 

این سفره ی نورانی نیست و او خود را از چشمان به درون من جاری می سازد ٬  حس می کنم

 

خدا مرا می نگرد و با چشمانش به درونم نفوذ می کند................

 

همه خوابند و من باز هم تنهاترین تنهای این شب مسحور کننده هستم. جیرجیرکها  در خواب

 

باز هم نجوا می کنند و این نجوا تبدیل به نوایی یکنواخت می گردد و باز هم مرا در فکر

 

فرو می برد................   و درخت توت زخمی انگار تنهایی و آغوش خالی مرا دیده و

 

شاخه هایش را به سمت من می کشاند تا در آغوشم جای گیرد   اما من خسته ام

 

آری خسته ام و می خواهم حبیبم مرا در آغوش بگیرد٬  توان اینرا ندارم که دیگری را

 

در آغوش بگیرم...........خود سخت نیازمند اینم که در آغوش حبیبم  آرامش یابم.

 

دستی بر شاخه های درخت می کشم و آرام از کنارش می گذرم...........چقدر من

 

سنگدل شده ام!!!  آه درخت محزون شد ٬  دید چاره ای جز خواب ندارد پس آرام آرام

 

شاخه هایش را جمع  کرد انگار که آرام پلکهایش را بر هم می گذارد و به خواب می رود

 

بر می گردم و دوباره نظری به درخت زخمی می اندازم  خدای من چرا باز درخت بر آشفت؟

 

آری باز هم نسیم خواب سبک درختم را بر هم زد  اما باز هم درخت ٬ خود برای وصله های

 

تنش زمزمه می کند که باز به خواب برود....... چه زمزمه ای و چه طنین آهنگینی ٬ حتی

 

در من نیز لحظه ای شوق خواب را بر می انگیزد........... زمزمه خاموش شد و من باز هم

 

بیدارم و با چشمانم فضای تهی را می شکافم و با زیبا ترین محبوبم سخن می گویم..........

 

آه محبوبم آیا تا به حال کوههای استوار را در شب دیده ای؟  آنها که در روز بسیار قوی و

 

استوار به نظر می آیند در شب همچون مهی پراکنده اند  دیگر خبری از آن همه جلال و جبروت

 

نیست.محبوبم من کوهها را اینگونه بیشتر دوست دارم  چون حس می کنم که می توانند با هر چیزی

 

در آمیزند........حبیبم  چرا وقتی با تو سخن می گویم نمی توانم افکارم را متمرکز کنم و پریشان

 

می گویم و می گویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چقدر دلتنگم ای محبوبم ................و چقدر آغوش تو را می طلبم..........این نور خاکستری ماه

 

بیشتر دلتنگم می کند ٬   آری بس دلتنگم

 

محبوبم..................ای کاش خدا بودم ٬  بسیار هوس خدا شدن دارم...........................

 

 

+ نوشته شده توسط نسیم در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 23:46 |